۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۹

بر سنگ‌های غبار آلود خانه‌های راه‌آهن تبریز

مردی در اتاق یکی از خانه‌های مجاور محل حمله که دیوارش فرو ریخته در حال جستجو است.
جنگ، دشواری روزگاری است که با گذشت زمان، آثار آن از روح و روان مردم پاک نمی‌شود؛ وقایع جاری در ایام جنگ تحمیلی سوم کشورمان غیر از تصاویر منتشر شده از آن، نیازمند روایت چندین و چند باره از وجوهی دیگر است تا عمق فجایع ناشی از تجاوز دشمن ددمنش و آنچه بر مردم می‌رود، به درستی به تصویر کشیده شود. بر سنگ‌های غبار آلود خانه های راه آهن شامگاه سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۴۰۵ درست در پایان روزی که برای عکاسی به محل حمله رژیم صهیونیستی به منطقه ‌مسکونی واقع در کوی قره باغی محله ارم در تبریز رفته بودم، و بعد از حمله به ورزشگاهی در دامنه کوه عینالی، صدای چندین انفجار باعث شد صفحه گروه خبرنگاران بحران را چک کنم تا اطلاعاتی از اتفاق و محل اصابت موشک به دست بیاورم. راه آهن بود. با فهم بر اینکه خانه‌های سازمانی راه آهن مورد هدف قرار گرفته، تمام ایام کودکی‌ و خاطراتی که در آن خانه‌های سنگی به واسطه گذراندن تابستان های آن ایام در خانه دوست پدرم عمو علی که رئیس پاسگاه در ایستگاه راه آهن بود، داشتم آوار شدند و فرو ریختند بر سرم. قطار عظیمی در سرم سوت کشان با سرعت هرچه تمام به سوی حادثه در حرکت بود و صدای گذر چرخ های فولادی آن بر خطوط موازی صیقلی آهنی که تا نامنتها نمی‌توانستند به هم برسند، آشفته‌ام کرده بود. شیفت و کشیک همکاران دیگر خبرنگارم بود و خواب در همان لحظات قبل از شروعش از سرم پریده بود. منتظر اعلام خبری بودم که آتش دلهره و نگرانی درونم را خاموش کند. پیام های تازه‌ای از اعضای گروه نوشته می‌شد. یکی می‌نوشت: شهرک اندیشه بود، و دیگری: پل سپاه در دیزل آباد. در حال خواندن بودم و خبرها به صورت قطره‌ چکانی چکانده می‌شدند در چشمهایم. شب از نیمه گذشته بود و شامگاه سه‌شنبه جایش را به بامداد چهارشنبه داده بود. پیامی از همکاران کشیک نوشته شد. خانه‌های سازمانی راه آهن است. خیابان را بسته‌اند و کسی را راه نمی‌دهند. حتا اگر اجازه ورودی هم صادر می‌شد، فقط خبرنگار و عکاس کشیش می‌توانست حضور یافته و شروع به تهیه خبر و عکس می‌کرد. صبح بعد از دریافت کارت از آقای عزیزی مدیر دفتر ایرنای آذربایجان‌شرقی، به سمت راه آهن به راه افتادم. خیابان ها خلوت بودند و انگار شهر هنوز از خواب نوروزی‌اش برنخاسته بود. ظرف ۱۰ دقیقه خودم را پشت سر لودری که در میان کوچه‌های خانه‌های سازمانی راه آهن در حرکت بود، یافتم و فهمیدم در مسیر درستی تا رسیدن به محل واقعه هستم. فردی روبان سفیدی که سر یکی از خیابانها کشیده بودند را کنار زد و لودر وارد شد. من هم تا خودروام را پارک کردم به همان سمت رفته، روبان را بالا زده و وارد شدم. خیابان آسفالت به راه سنگلاخ بدل شده بود و در انتهای خیابان عده زیادی جمع شده بودند. از مسطح شدن و باز شدن فضای زیاد در اینجا و بین اینهمه خانه سازمانی معلوم بود چند خانه با خاک یکسان شده است. عده‌ای در حال جابجا کردن آوار و جستجوی پیکر شهدایی بودند که از دیشب هنوز پیدا نشده بودند. لایه خاک نشسته بر روی دیوارهای سنگی، قدمت ساختمانهای قدیمی راه آهن را همچون عکسی کهنه و قدیمی که شسته نشدن داروی ثبوت از کاغذ آن در گذر زمان باعث زردی‌اش می‌شد، زرد و قدیمی کرده بود. دیوار یک سوی خانه‌ها ویران شده و سوی دیگرشان پنجره‌های دیوار خانه‌هایی که فرو نریخته بودند، انگار از شدت فشار موج انفجار موشک‌ها، شیشه‌ها و پرده‌های سفیدشان را در حیاط بالا آورده بودند. تمام اثاثیه منازل از بیرون قابل رؤیت بود. قاب عکس‌ها در هم شکسته بودند و دیگر عکس‌ها به صورت کُلاژ در کف خاکی اتاق پخش شده بودند. بر سنگ‌های غبار آلود خانه های راه آهن آن بیرون یکی بیل بدست و آن دگر کلنگ می‌زد. خانمی که ماسک بر چهره داشت، لوازم خانگی خانه نیمه ویرانش را به سختی از زیر آوارها بیرون کشیده و پشت وانت نیسانی جمع می‌کرد. خودروهای نزدیک، شبیه خودرویی که از پرتگاهی به دره ای ژرف سقوط کرده بود، مچاله شده بودند. زندگی اینجا زیر و رو شده بود و معلوم نبود حالا که اینجا در حال عکاسی هستم، قدم بر روی کدامین خاطره‌ای که در طول سالیان اینجا رخ داده بود گذاشته‌ام. چندین نفر یا علی گویان در حال برگرداندن لاشه خودرویی بودند تا مدارک خودرو را از داشبوردش خارج کنند. آقای سلیمانی مدیرکل راه آهن آذربایجان آن وسط ایستاده بود، سلامی دادم و از شب گذشته پرسیدم. غمگین بود ولی مثل همیشه با خوشرویی و آرامی توضیح داد: «اینجا در گذشته خانه ما بود و من چندین سال در همینجا زندگی کرده بودم. دیشب وقتی اینجا را زدند، موج انفجار سر جایم یک متر بالا برده و افتادم. قیامت شده بود. زمین و زمان بهم خورده بود و صدای فریاد و ناله اهالی بلند شده بود. تا خودم را یافتم لباس پوشیده وبیرون رفتم. پیکر بعضی از مردم بر روی درختها بود.. قیامت بود؛ قیامت..». گزارش تصویری این مطلب را اینجا ببینید در محوطه چندین مرد در حال گریه میان دلداری دوستان و آشنایانشان ایستاده بودند. دستهایی که از شد درد و غصه در هم گره خورده بود و دست‌هایی برای برداشتن بار سنگین غم‌هاشان روی شانه‌ها می‌خوردند. پشت ستونی از درختان بلند حیاط مدرسه‌ای بود که در سکوت سنگ و خاک به هم ریخته بود. بالای محوطه و روی حصار نرده های فلزی حاشیه جاده سنتو، از حفاظهای پلاستیکی کشیده بودند که سر مردم از بالای آن در حال تماشا پیدا بود که سربازی مدام از دور با گفتن جملات دستوری سعی در ممانعت از آنها داشت. روی حوض قدیمی محوطه خانه درختی افتاده بود و بانویی مبهوت از دور در تماشا بود. بر سنگ‌های غبار آلود خانه های راه آهن حیاط خانه‌های سازمانی راه آهن با باغچه‌های بزرگ همچون ویلاهای دلبازی بودند که ویرانی جنگ آرامش‌شان را بر هم زده بود. با برافتادن دیوارهای ایرانتی که خانه‌ها را از هم جدا کرده بودند، درختان شکوفه داده میوه حیاط‌ ها نمایان بودند و در میان این خاک بهار را یادآور می‌شدند. صدای فریادی به هشدار می‌گفت: وضعیت قرمز است. لطفا محوطه را ترک کنید. همه جا خالی شد. کوچه‌هایی که حالا باید پر بودند از رفت و آمد خانواده‌هایی که همگی لباس شیک نو بر تن برای دید و بازدید در حرکت بودند، در مسکوتی اندوه فرو رفته بودند. خدا می‌داند حالا در خانه اقوام ۹ شهید واقعه چه همهمه و گریه‌کنانی بود. چه اشکها که گونه‌های داغ دیدگان را خیس نکرده بود. چه حسرتها که بر دل نمانده بود و چه یادها که در قلب بازماندگان از لحظه لحظه زندگی با عزیزانشان در دلهاشان زنده نشده بود. حالا که تازه یک ماه از این اتفاق گذشته بود، زندگی ادامه داشت و اینها شاید تنها چند گوشه کوچک نهفته در دل این واقعه از دید من عکاس بود و حالاحالاها چه داستانها که باید از وقایع جنگ سوم تحمیلی آمریکایی – صهیونیستی بازگو شوند تا ظلم روا داشته شده بر هموطنانمان در صفحات تاریخ ثبت شده و باقی مانند.
بر سنگ‌های غبار آلود خانه های راه آهن بر سنگ‌های غبارآلود خانه های راه آهن که روزی برای زندگی به روی هم چیده بودند ویرانه‌ها در سر فریاد سر می‌دادند آه از آشیان سکوت بیرون می‌زد بغض راه گلو می‌بست..
 
 
 
 

 
برچسب‌ها:
دیدگاه ها و تجربیات خود را بیان کنید

نام و نام خانوادگی به فارسی تایپ شود. (ضروری)
آدرس وب سایت شما لطفا ًبه لاتین تایپ شود.(اختیاری)